دهه شصتی ها عجب دورانی داشتیم

سلام به همه ی دوستان به ویژه بچه های دهه ی شصت

دلم اینقدر هوای روزنامه دیواری درست کردن داره که نگو بهمن ماه که میشد مدرسه تو هوا بود از بس در و دیوار مدرسه رو چراغون میکردیم و هر ساعت جشن داشتیم سرود می خوندیم چه روزایی بود چقدر مداد قرمز رو به زبون میزدیم تا رنگش قشنگ بشه و چقدر از خط کشی دو طرف دفتر های مدرسه حرص می خوردیم

بچه ها هر کی هر چی یادشه بیاد بگه دهه شصتی ها خداییش روزگار به یاد موندنی داشتیم

راستی کی یادشه کارتن چاق و لاغر و مامور سوم رو کی یادشه برنامه های تلوزیون اون موقع رو؟؟؟؟

هر کی خاطره داره بیاد بگه

این پاسورها یادش بخیر کلکسیونش رو بچه ها جمع میکردن نه همچین همینطور که میبینید عکسای روش متفاوت بود تازه بچه ها تو کوچه اینا رو میزاشتن و با زدن کف دست به روی اونها سعی میکردن اونها رو برگردونن چه جر زنی ها که نمیکردن

روش اطلاعات عمومی ورزشی، موتور، ماشین، کارتون و.... بود

مدرسه ها صبح و بعد از ظهر بود تو کوچه بچه ها این شعرو می خوندن

این 20تومنی کاغذی اقاقیا بود آخه می بردیم مغازه کلی چیز میز میشد باهاش بخریم عیدم که میشد خیلی ها نو و تا نشدش رو عیدی میدادن یادش بخیر

آخ که توپ سه پوسته اونا که نمی دونن بدونن آی شیشه با این سه پوسته ها شکستیم که نگو قهقههزبان

این تراش رومیزی ها خیلی باحال بود فقط بچه پولدارا داشتنو سر مدادهاشون حسابی تیز و قشنگ بود یادش بخیر چقدر بچه ها حسرت خوردن بخاطرش

این تیرکمونها رو اکثر پسرا داشتن آخنگران

یاد بچه گی هام بخیر کاش برمیگشتم به اون روزهای دور از غم و مشغله روزایی که تنها غم مون امتحان بود و مشق هامون که یکی در میون خط هاشو ول میکردیم تا زودتر تمام بشه و گاهی هم به خاطر جریمه میشدیم یادش بخیر

/ 7 نظر / 54 بازدید
شیوایی

دهه شستی ها خیلی خیلی هم خوب بودند و عاشق .[قلب]

ستایش

یعنی ما خوب نیستیـــــــــم؟؟[ناراحت] خب منم فقط عکس اولیه و چهارومیه یادم نیست

رهبر

آمار طلاق در دهه شصتی ها خیلی کمتره و باید بهشون تبریک گفت[گل]

وارث

سلام خوبه که می‌بینم هر دومون دهه‌ی شصتی هستیم. ممنون بابت یادآوری خاطرات دهه‌ی شصتی‌مون تازه من خاطرات دیگه‌ای هم دارم که بخوام سر خاطره‌گویی رو باز کنم کلی مجال می‌خواد که نیست. یاد مرام دهه شصتی‌ها بخیر. یادش بخیر دبیرستانی بودم و همه‌ی همکلاسی‌ها دهه شصتی. من که نماینده‌ی کلاس بودم و کلی اعتبار و جایگاه داشتم با خیلی از بچه‌های کلاس و مدرسه رابطه‌ی حسنه‌ای داشتم. یه بار یکی از همکلاسی‌ها که خیلی رابطه‌مون با هم خوب بود و من محرم اسرارش بودم عصبانی شد و توی کلاس به من اهانت کرد. خیلی بهم بر خورد ولی هیچی نگفتم. حاضرین به غایبین خبر دادن و اون‌ها هم از من پرس‌وجو می‌کردن که قضیه از چه قراره؟ منم میگفتم: «هیچی تموم شد رفت». آبروش رو حفظ کردم در عین حال که حرفی هم باهام نزد که اگر میزد باز هم مثل قبل مهربانانه باهاش صحبت می‌کردم. فردا صبح که وارد مدرسه شدم دیدم حیاط خلوته و فقط این دوستم جلوی درب ساختمون ایستاده و یه دستش پشتشه منم عادی اومدم جلو که دیدم از پشتش یه گل درآورد و جلوی من گرفت و خواست آشتی کنیم و عذرخواهی کرد و گفت دیروز عصبانی بوده و به اشتباهش اقرار کرد. به همین سادگی به همی

محب المهدي

عشق یعنی یک خمینی سادگی / عشق یعنی با علی دلدادگی عشق یعنی دست تو پرپر شده / عشق یعنی یک علی رهبر شده عشق یعنی لا فتی الا علی / عشق یعنی رهبرم سید علی وبلاگ زيبايي دارين به وبلاگ منم بياين و نظر بدين با تبادل لينك موافقيد؟ التماس دعا

محمد

سلام لطفا به وبم بیاین اگه ارزش داشت اونو به اشتراک بذارید دلنوشته های یک سرباز فراری http://sarbaziiran.persianblog.ir/

هادی

سلام آخ که چه خاطراتی رو زندگی کردید برام[اضطراب] من بیشتر از همه با این توپ های دولایه و سه لایه خاطره دارم یادش به خیر داخل همدیگه کردن این لایه ها هم تخصص مخصوص به خودش رو داشت که هرکسی نمی تونست اونو انجام بده[نیشخند] بعد از درست شدن توپ هم از صبح ساعت 8 تا شب ساعت 10 11 بازی می کردیم خسته هم نمی شدیم برعکس الان که هرکاری می کنیم سریع خسته میشیم