انسانیت ....

سلام به همه ی دوستای مطهرونی

مدتی هست که اینجا مطلبی ننوشتم اما امروز با وجود اینکه خیلی دلم گرفته خواستم چند سطری بنویسم

حقیقتش دو روز گذشته برای منو خانوادم خیلی سخت گذشت یعنی یه اتفاقی افتاد که هیچ کس انتظارشو نداشت.

10 سالی بود که ما یه خرگوش کوچولو و دوست داشتنی داشتیم خیلی هم معروف بود از همسایه و سبزی فروش و بقال محل گرفته تا فامیل و دوست و آشنا

این دوست داشتنی ما واقعا تو دل برو بود شیطون باهوش با محبت؛ شده بود یکی از اعضای خونه بماند که تو این ده سال چقدر لحظه های خوب و شاد باهاش داشتیم حتی سر سفره هفت سین اونم بود

دو شب پیش خیلی خوب و خوش و سرحال کنارمون بود نمیدونیم چی شد تو 5 مین چنان جیغ هایی زد و بعدم دیگه نفس نکشید.

همه شوکه شدیم واقعا شوکه براش اشک ریختیم جای خالیش واقعا سخته واقعا سخت گذشته و میگذره به خانواده من

همه اینا رو گفتم تا برسم به اینجا که به قول خواهرم گفت: مرگ خخری یه تلنگر بود واقعا راست میگن هیچ کس از چند ثانیه بعد خودش خبر نداره تا چند ساعت قبل خخری خوب و خوش و سرحال کنارمون بود خواهری حتی 5 مین قبل پرکشیدنش تو حیاط باهاش بازی میکرد بعد یهو ورق برگشت آدمها هم همینن زندگی کلا همینه

یادمون نره شاید یدفعه خیلی دیر بشه نتونیم به عقب برگردیم نتونیم دلهایی که شکستیم حلالیت بگیریم نتونیم اشتاباهات و گناهانمون رو جبران کنیم و فرصت توبه ای نمونده باشه

اما بازم این چند روز یه چیز دیگم بدجور فکر منو مشغول کرد مدام با خودم میگم ما یه حیوون کوچولو داشتیم باز گل نازکتر بهش نگفتیم عزیز بود واقعا عزیز همه کار میکردیم اذیت نشه اونوقت این بشر دوپا خیلی راحت آدم میکشه سر میبره جنایت میکنه روزی هزاران نفر رو از زخدگی کردن و نفس کشیدن محروم میکنه انگار نه انگار

همیشه میگم اینها آدم نیستن اینها حیوون هم نیستن که حیوونها محبت دارن فهم دارن هیچ کسی رو بخاطر پول و نفت و هزارتا چیز بیخود دیگه نمیکشن

خدایا از شر همه ی بدیها به تو پناه میبرم تو خود بر همه چیز دانایی

/ 0 نظر / 69 بازدید