زهی خیال باطل...

سلام به دوستان مطهرونی

حقیقت چند روزه میخوام بنویسم ولی یکم سرم شلوغ بود

امشب فرصت شد تا چند خطی از دلم بنویسم 

بنویسم از چیزی که زودتر از اینها باید می نوشتم

گاهی ادم هایی وارد زندگی ما میشن که بهشون بها میدیم دوستشون داریم و همه جا بهشون احترام میگذاریم و از همه مهمتر زندگیمون رو باهاشون قسمت میکنیم ثانیه به ثانیه، نفس به نفس و...

اما اون ادمها لایق هیچ کدوم اون لحظه ها نبودن

متاسفانه ما اشتباه میکردیم اونا نامحرم ترین نامحرم های زندگی هستن و چشم ما کور تا بتونیم اینو ببینیم و بفهمیم

این جور ادمها وقتی از قلبمون میندازیمشون بیرون دیگه هیچ وقت به قلب و روح و زندگیمون بر نمیگردن یعنی این ما هستیم که راهشون نمیدیم

ما و این ما خیلی مهمه

و اونا نمی فهمن..

درک نمی کنن...

حقم دارن چون هیچ وقت بویی از انسانیت و احترام به دیگران نبردن 

اونا زندگی اجتماعی رو نجربه نکردن نه اینکه امکانش نبوده نه اونا لیاقت زندگی اجتماعی رو ندارن حتی جامعه هم کسر شانش میشه اونها رو جذب کنه

این ادمها با اصرار و نفهمی سعی میکنن گلیم گشادشون رو از زندگی مون بیرون نکشن و فکر میکنن اگر ادامه بدن یه روزی بازم عزیز میشن

یه روزی بازم محرم میشن

یه روزی بازم دعای خیر ما بدرقه ی راهشون میشه

اما زهی خیال باطل....

اونا برای همیشه به تاریک ترین اعماق وجودمون رفتن و تنها حس ما به اونا تنفر از عمق وجوده

یه حس خاص

حس دور ریختن زباله که بوی تعفنش آزارمون میده پس میندازیمش دور

حس .....

بی خیال

حتی زمانی میرسه که دیگه همون تنفر هم نیست یعنی اونها حتی ارزش تنفر ما رو هم ندارن

امروز مدتهاست من این حالت رو دارم

بزرگترین اشتباهم ورود آدمی به زندگیم بود از جنس توصیفاتی که کردم ولی از این به بعد حتی اگر ماه ها و سالها هم بگذره اون دیگه جایی نداره تو قلب من

برای همیشه از ذهن و روح من پاک شده صبر منم زیاده اما ...

آه من بدرقه ی همیشگی زندگیش

آه چون از دل برآید کار آتش میکند

بی محابا رخنه ای در جان هیزم میکند

 

/ 0 نظر / 29 بازدید