یک دوربین با دو تصویر

یک شب هم اتاقی اش به او گفت : خیلی شهرستانی میزنی ؛ قدری به خودت توجه کن ! اینجا تهران است ؛ تو دانشجوئی .

به لباس های خودش نگاه کرد ؛ با لباس های بقیه فرق داشت . مدل مانتوی او خیلی قدیمی بود . نمی شد با آن چهره ی ساده ، چهار سال نگاه های دیگران و طعنه هایشان را تحمل کرد . ماه دوم با هم کلاسی اش به بازار رفت و لباسی در شان دوستانش خرید !

قرار بود آخر هفته ، مادرش به دیدارش بیاید . آن روز ، لباس های قبلی اش را پوشید .

ماه سوم دوستانش گفتند با این ابرو ها ، خیلی اخمو به نظر می رسی . به چهره ی تو ابرو های ظریف می آید !!

با آن ها مقابله کرد . در خانواده ی او ، حریم های خاصی برای دختر تعریف شده بود . یک ماه در مقابل هم کلاسی ها ایستاد . ماه چهارم وقتی خودش را در آینه دید ، فهمید کهحق با دوستانش بوده است ! همان روز تسلیم آرایشگاه شد !!

آخر هفته به طور ناگهانی برنامه ی نامزدی برادرش برگزار می شد . او که نمی توانست با این چهره به شهرستان برود ، بهانه آورد که امتحان دارد و نمیتواند !

ترم دوم تصمیم گرفت معدل ترم قبل را جبران کند و از ابتدای ترم شروع به درس خواندن کند . هفته ی سوم دوستانش مصرانه او را به میهمانی تولد بردند . از میهمانی خوشش آمد . اما نباید اظهار می کرد . اگر بچه ها هیجان او را می دیدند ، باز هم به او طعنه می زدند . از آن روز در کمین فرصتی بود که باز هم میهمانی چنین شبی تکرار شود !! آخر شب ، مادرش پشت تلفن ، در مورد خواستگاری یکی از آشنایان با او صحبت کرد واو به رسم حجب و حیای خانوادگی ، فقط سکوت کرد .

چند روز بعد ، یکی از هم اتاقی ها که تازه نامزدی اش را به هم زده بود ، بحثی را در اتاق بر پا کرد . او معتقد بود که دوران دانشجوئی ، دوران آزادی است و ازدواج جز محدودیت ، چیزی برای زن ندارد . مرد ها حس مالکیت دارند و نمی توانند پیشرفت زن ها را ببینند .

هر کدام از بچه ها حرفی زدند ، تا آن که او مجبور شد ماجرای خواستگاری اش را بگوید .

یکی از بچه ها گفت : یعنی چه ؟ تو هنوز او را ندیده ای ؟ چطور می توانی با کسی که هنوز هیچ حسی نسبت به او نداری ، یک عمر زندگی کنی ؟

بحث بالا گرفت . نه آن شب که شب ها و شب ها ، بحث های پی در پی و پر دامنه ، ادامه یافت و او نه تنها این خواستگار ، که در طی چهار سال ، ده ها مورد را رد کرد .

سال چهارم هم گذشت . اما دیگر شرایط به گونه ای شده بود که می توانست با موهای رنگ شده و مانتو های جدید به شهرستان برود . میتوانست قبل از والدین با خواستگار صحبت کند و برنامه ها و دید گاه های خود را بگوید . و پس از خط و نشان کشیدن ها ی بسیار ، جواب رد بدهد .

چهار سال گذشت و مدرک خود را گرفت . اما کار تازه می خواست شروع شود . باید برای کارشناسی ارشد می خواند و سپس به پایان نامه اش می اندیشید . هفت سال دوری از خانواده را تحمل کرده بود و نمی شد بدون دکترا برگردد . البته دیگر چندان هم به برگشتن فکر نمی کرد . باید راهی برای رفتن از این کشور کوچک پیدا می کرد ! به بورسیه فکر کرد و با کشور های مختلف مکاتبه کرد . اصرار پدر ومادرش برای ازدواج نیز بی فایده بود . او آن قدر پخته و دنیا دیده شده بود که ، با ازدواج ، خود را تحت سلطه ی مردی در نیاورد !! مگر چه می خواست ؟ مستقل بود . می توانست کار کند و با درآمد خوب ، زندگی آرامی را برای خودش فراهم کند !

سه سال دیگر هم گذشت و با درجه ی دکترا و اشتغال در دانشگاه ، خود را به خواسته هایش نزدیک کرد .

حالا او خود را یک دختر موفق می دید .

 

تصویر دوم

 

 

اسمش را در روزنامه دید . با رتبه ی بالائی قبول شده بود . باید از شهرستان به پایتخت می آمد و چهار سال را ، برای دریافت درجه ی کارشناسی ، به دور از خانه تحمل می کرد .

هفته ی اول تمام تلاشش را کرد تا خود را با شرایط جدید وفق دهد . در دانشگاه نگاه های سنگینی را حس می کرد .

یک شب هم اتاقی اش به او گفت : خیلی شهرستانی میزنی ؛ قدری به خودت توجه کن ! اینجا تهران است ؛ تو دانشجوئی .

به لباس های خودش نگاه کرد ؛ با لباس های بقیه فرق داشت . اما ناگهان صدای سعدی خواندن پدر بزرگش زیر درخت انگور ، در شب های تابستان ، در گوشش طنین انداخت . تن آدمکی شریف است به جان آدمیت .

رو به دوستش لبخندی زیبا زد و گفت : حرفی از معنا اگر داری بیار !

قرار بود آخر هفته ، مادرش به دیدارش بیاید . آن روز شاد ترین لباس هایش را پوشید ، تا مادر از وضعیت او در خوابگاه و آرامش او ، اطمینان خاطر یابد .

ماه سوم دوستانش گفتند : با این ابرو ها ، خیلی اخمو به نظر می رسی ! لبخندی زد و گفت : ما عادت داریم بعد از ازدواج اخم هایمان را باز کنیم !!!

ترم دوم تصمیم گرفت معدل ترم قبل را بالاتر ببرد . واز ابتدای ترم شروع به درس خواندن کرد . هفته ی سوم دوستانش مصرانه خواستند که او را به میهمانی تولد دعوت کنند . در هدیه جشن تولد شریک شد و گفت : برنامه ام خیلی فشرده است و نمی توانم میهمانی امشب را در برنامه ام جا دهم . ضمن این که باید از والدینم اجازه بگیرم .

بچه ها با صدای بلند خندیدند و او فقط لبخند زد و سکوت کرد !

آخر شب ، مادرش پشت تلفن ، در مورد خواستگاری یکی از آشنایان با او صحبت کرد واو به رسم حجب و حیای خانوادگی ، فقط سکوت کرد .

چند روز بعد ، یکی از هم اتاقی ها که تازه نامزدی اش را به هم زده بود ، بحثی را در اتاق بر پا کرد . او معتقد بود که دوران دانشجوئی ، دوران آزادی است و ازدواج جز محدودیت ، چیزی برای زن ندارد . مرد ها حس مالکیت دارند و نمی توانند پیشرفت زن ها را ببینند .

هر کدام از بچه ها حرفی زدند . او سفسطه ها را چنین در هم شکست : ازدواج ، مقدس است و زن و مرد مکمل هم هستند . ازدواج ، اگر با معیار های درست انجام شود ، نه تنها محدودیت نیست ، بلکه ابتدای حرکت و رشد است . دختر ها انتخاب کننده ی نهائی هستند . دین ما ، برگ بنده را به دست زن ها داده است ، البته اگر با نگاه عمیق و دقیق نگاه کنند .  بچه ها دو دسته شدندو از آن شب بحث ها بالا گرفت . برخی لجبازانه و با عناد ، به مخالفت با دیدگاه های او پرداختند و برخی با راهنمائی او ، راه خود را پیدا کردند .

سال دوم بود که با موردی که مورد تائید خانواده و دلخواه خودش نیز بود ، ازدواج کرد و درس را با انگیزه ای قوی تر دنبال کرد و کوشید تا یک ترم زودتر مدرکش را دریافت کند . و بعد به شهرستان برگشت و زندگی عاشقانه و پر از آرامش خود را آغاز کرد .

 

Camera

 

دوربین در آخر پائیز ( بیست سال بعد )

 

تصویر اول

 

خانم دکتر ، پس از ضربه های پی در پی عاطفی ، با یک ازدواج ناموفق ، در خارج از کشور ، اشتغال به کار دارد . او تمام این سال ها را به سختی کار کرده است . یادش نمی اید که لذتی از درآمد زیاد خود برده باشد . پدر و مادر او آرزو به دل ماندند که نوه ی دختری خود را ببینند . او اینک در ازدواج دوم خود پسری پنج ساله دارد . ولی به دلیل فاصله ی سنی ف توان تربیت و اداره ی کودک از او گرفته شده است . با قرص های اعصابی که  مصرف می کند ، حوصله ی این که جزئیات مسائل کودکش را از پرستار بپرسد ، ندارد . از همسرش مطمئن نیست !!! درست همان بدبینی که به همسر اولش داشت . هنوز بحث های شبانه ی خوابگاه در گوشش طنین دارد که مرد ها در پی تصاحبند ... زندگی امروزش را مرور می کند . او هرگز نتوانسته بود که حتی برای چند ثانیه ، بدون حس رقابت و مقابله ، به همسرش فکر کند . امروز دلش هوای خاک مادرش را کرده است ، اما نمی داند که بیست سال بعد هم کسی هست که برای او فاتحه بخواند و آیا پسرش ، وجود مادر خود را درک خواهد کرد ؟

 

تصویر دوم

 

دخترش به دانشگاه می رود و دعا می کند که مثل خودش عاقل و عاشق بماند . بعد از تولد او بود که به اصرار همسرش ، در امتحان کارشناسی ارشد شرکت کرد و پذیرفته شد . همزمان با تربیت فرزندش ، تحصیلات خود را ادامه داد . امروز او هم خانم دکتر است . اما مدرک را برای تعالی روح و تعمیق تربیت بچه هایش خواسته است . او میدانست که خدا مسئولیت تامین معاش را از او گرفته تا با آرامش وآسودگی ، به تربیت نسل بعد بپردازد . وی همیشه از این تخفیف خدا شاکر بود . او حضور اجتماعی خود را وابسته به حضور فیزیکی در جامعه نکرده ، در خانه نشسته ، اما وجودش در جامعه ظهور دارد . اندیشه های او در جامعه تاثیر گذار است و فرزندانی را که به اجتماع تحویل داده ، صاحب نقش و اثر مفید اجتماعی می بیند و این ، معنائی جز ظهور اجتماعی ندارد . هنوز آن تبسم های پر معنا بر چهره ی اوست ؛ زیرا خوب می داند زندگی موفقی داشته است .

 

 

م . زارع - پرسمان  

/ 25 نظر / 24 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رحمت خدا

سلام. خیلی جالب بود. ممنون. با یه طنز سیاسی به روزم. از دست ندید. یا علی...

عاشقی...تا...ندارد!!!

سلام بر دوستان مطهرونیی که ما رو یادشون رفته؟!!! دلم میگیره و گریه میکنم برا اون دسته از آدم هایی که دیگران رو گمراه میکنن در هر دو تصویر این گروه بود فقط بازیگر اصلی عوض شد پس اون گروه همیشه هست و قطعا تعدادشون بیشتر استو ....اکثرهم لا یشعرون . . .

آشنا

سلام، من فکر می کنم تصویر اول همه چیز رو نگفت یعنی خیلی ها هستند در تصویر اول که راهی رو میرن که دیگه راه برگشتی توی اون نیست توی تصویر دوم هم همینطور هتند افرادی که خوب هستند ولی همسرانی نصیبشون میشه که ....... به نظر من با بازی روزگار نمیشه جنگید هیچ دو نفری مثل هم نیستند خیلی بحث طولانی و ظریفی است در هر صورت از بابت پست ممنون

مهدیار

سلام : علی یادته یه استاد زبان داشتیم می گفت من الان که زانتیا دارم اون احساس خوشبختی ولذت زمان بچه گی رو که با پای برهنه رینگ دوچرخه رو میدواندیم و خودمونم دنبالش میدویدیم رو ندارم ؟؟؟!!!! تشکر از مطهرونیهای عزیز

Shiraz Internathonal Airport

عجب دختر هلو ئي بوده دختر دوميه !!!! بلا هي بلا هي بلا دختر دوم !!!!!!!!!!! [خجالت]

صدرا ملکیان

سلام : شوهر دختر دومي انگار يه كمي ادم بوده !!!!

Faraz2007

سلام : خیلی زیبا بود مثل همیشه جانانه آپ می شید . تشکر

علیرضا

با سلام لینک خیلی خوبی بود

علیرضا

سلام لینک علی بود[خوشمزه]