قالب وبلاگ

مطهرونی ها بشتابید
بودن دردنیای واقعی فردا؛ یعنی تسلط برجهان مجازی امروز به شرط آنکه واقعی بمانیم 
لینک دوستان
بنیانگذاران عقائد وهابیت

 

روش محمد بن عبدالوهاب 

ابن بشر می نویسد: 
«هنگامی که شیخ محمد، «درعیه » را محل اقامت خود قرار داد، اهل آن شهر در نهایت نادانی بودند، در انجام وظائف و تکالیف دینی کوتاهی می کردند شیخ در مرحله اول معنی کلمه «لا اله الا الله » را به آنان تفهیم کرد که هم نفی است ...

 


 

سپس آنها را به نشانه هائی که دلالت بر وجود خدا می کنند، از قبیل خورشید و ماه و ستارگان و شب و روز، دلالت نمود و همچنین از ارکان اسلام و شناختن پیامبر اسلام و نام و نسب و کیفیت بعثت و هجرت آن حضرت و این که نخستین دعوت پیامبر کلمه «لا اله الالا الله » بود، و نیز موضوع بعثت و قیام را برای مردم بیان کرد و درباره منع استغاثه و توسل به مخلوق هرکه باشد، بسیار مبالغه نمود» (1) .

باز ابن بشر می نویسد:

«اما روش شیخ محمد در مورد غنائم جنگی، این بود که آن را هرطور مایل بود، به مصرف می رسانید و گاهی تمامی غنائمی را که در جنگ به دست آورده بود، و مقدار آن هم خیلی زیاد بود، تنها به دو یا سه نفر می داد، غنائم هرچه بود، در اختیار شیخ قرار داشت و امیر نجد هم فقط با اجازه او می توانست سهمی ببرد . علاوه بر این، امیر نجد هرسپاهی را که تجهیز می کرد و هر صلاحدید و نظری را ابراز می داشت، با اجازه و دستور شیخ بود» (2) .

جمیل صدقی زهاوی علامه و شاعر بزرگ عراق در کتاب «الفجر الصادق » می نویسد:

«محمد بن عبدالوهاب آن طوری که برخی از نویسندگان بزرگ نوشته اند، در ابتدای امر، حرص شدیدی به مطالعه اخبار مدعیان نبوت مانند: مسلیمه کذاب و سجاح و اسود عنسی و طلیحه اسدی و مانند آنها داشت وی به خیال دعوی پیامبری بود اما قدرت اظهار آن را نداشت . از یاران خود، آنان را که از مردم شهر خود او بودند، انصار و آنها که از خارج می آمدند، مهاجرین می نامید . به هرکس که دعوت او را می پذیرفت، اگر حج حجة الاسلام بجا آورده بود، دستور می داد دوباره بجا آورد، زیرا حج اولی را در زمانی بجا آورده اید که تو هنوز مشرک بوده و مسلمان نشده بودید، و کسی می خواست به آئین او داخل شود، می گفت: شهادت بده که تو و پدر و مادرت قبلا کافر بوده اید و نام جمعی از علمای بزرگ گذشته را می شمرد، می گفت: شهادت بده که همه آنها کافر بوده اند، اگر شهادت می داد، پذیرفته می شد و اگر شهادت نمی داد، به قتل او فرمان می داد .

امت اسلام را از ششصد سال قبل (قبل از خود) همه را کافر می شمرد، با تقواترین مردم اگر از وی پیروی نمی کرد، او را کافر می دانست و خون و مالش مباح بود و فاسقترین مردم اگر از او پیروی می کرد، مؤمن به حساب می آمد . پیوسته در پائین آوردن مقام پیامبر کوشا بود، کلمات و عبارات زننده و زشت درباره آن حضرت استعمال می کرد و احیانا به بعضی از کارهای او ایراد می گرفت جرات و جسارت پیروانش دراین باره بیش از خود او بود . مثلا بعضی از پیروان او در حضورش می گفت: «ان عصای هذه خیر من محمد، لانی انتفع بها و محمد قد مات فلم یبق فیه نفع و هو یرضی بکلامه » . «عصای من از پیامبر صلی الله علیه و آله بهتر است، زیرا از آن استفاده می کنم و محمد صلی الله علیه و آله از دنیا رفت و نفعی از او باقی نماند (نعوذبالله) . و او به این سخن راضی بود درحالی که این سخن در مذاهب اربعه کفر است » .

دیگر این که از فرستادن صلوات بر پیامبر خوشش نمی آمد و در شبهای جمعه از ذکر صلوات بر پیامبر در مناره ها نهی می نمود و هرکس به آن حضرت صلوات می فرستاد به کیفر سخت می رسید . حتی یک مرد نابینای دینداری که مؤذن بود، به حرف او گوش نداده بود و بر پیامبر صلوات فرستاده بود، به قتل رساند و می گفت: اینها همه برای حفظ توحید است . بسیاری از کتابهای مربوط به صلوات بر پیامبر صلی الله علیه و آله مانند کتاب «دلائل الخیرات » (تالیف محمد بن سلیمان جزولی) را سوزانید .

همچنین تعداد زیادی از کتب فقه و تفسیر و حدیث را که مخالف اباطیلش بود، به آتش کشید، به هر یک از پیروانش اجازه می داد قرآن را مطابق فهم خود تفسیر کند .

محمد بن عبدالوهاب طبق اظهار خودش (3) ، آدم تند و با حدتی بود و کارها را با خشونت و تندی پیش می برد و مردم همه از او در خوف و وحشت بودند .

پسر عبدالوهاب در تکفیر مردم به آیاتی تمسک می کند که درباره مشرکین نازل شده است و آنها را حمل بر موحدین می نماید . بخاری در صحیح خود از عبدالله بن عمر در وصف خوارج روایت کرده است که آنها آیاتی را که درباره کفار نازل شده، درباره مؤمنین قرار می دهند و در روایت دیگر از ابن عمر از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل شده است که فرمود: «اخوف ما اخاف علی امتی رجل متاول للقرآن یضعه فی غیر موضعه » «وحشتناک ترین چیزی که بر امتم می ترسم، مردی است که قرآن را تاویل می کند و آن را در غیر موضع خود قرار می دهد» .

جمیل صدقی زهاوی می گوید:

«این دو روایت درباره پسر عبدالوهاب و پیروان او صادق است . از اقوال و افعال او معلوم می شود: ادعا می کند آنچه او آورده، دین جدید است و لذا از دین پیامبر صلی الله علیه و آله تنها ظاهر قرآن را قبول می کند تا این که مردم به حقیقت امر متوجه نشوند . به دلیل این که او و پیروانش قرآن را طبق آرای خود تفسیر می کنند نه آن طوری که پیامبر و اصحاب او سلف صالح و ائمه تفسیر، تفسیر کرده اند ...» (4) .

زهاوی سپس به رد عقائد وهابیها در انکار تمسک به عقل و قیاس و اجماع و تکفیر کسی که از مجتهدی تقلید کند، و تکفیر مسلمانان و نفی توسل و دیگر معتقدات ایشان پرداخته و جوابهای محکم و مستدلی داده است .

زینی دحلان می گوید:

«یکی از کارهای شیخ محمد این بود که هرکس از او متابعت می کرد، می بایست سرش را بتراشد که این کار را هیچ یک از طوائف خوارج و بدعتگزاران انجام نداده است . سید عبدالرحمن اهدل مفتی زبید می گفت که در رد وهابیها به تالیف کتاب احتیاج نیست و همین گفته پیغمبر صلی الله علیه و آله کفایت می کند که «سیماهم التحلیق » اتفاقا زنی که او را مجبور از متابعت کرده بودند، در برابر شیخ محمد اقامه حجت کرد که تو وقتی زنان را وادار به تراشیدن موی سرشان می کنی، باید مردها را هم مجبور به تراشیدن موی ریششان بکنی زیرا موی سر زن و ریش مرد، هر دو زینت است، شیخ جوابی نداشت که به آن زن بدهد (5) .

منعمی در هنگامی که محمد بن عبدالوهاب، جمعی را که سرشان را نتراشیده بودند، به قتل رسانید، قصیده ای در رد او انشاء کرد که مطلع آن این است:

افی حلق راسی بالسکاکین و الحد

حدیث صحیح بالاسانید عن جدی؟ (6)

«آیا درباره تراشیدن سر من با کارد، حدیثی با سندهای صحیح از جدم پیامبر صلی الله علیه و آله وارد شده است؟» .

باز زینی دحلان مفتی مکه در کتاب «الدرر السنیة » در ضمن رد سخنان محمد بن عبدالوهاب قسمتی از مباحثاتی که با او شده، نقل کرده است از جمله این که شیخ محمد در مسجد درعیه خطبه می خواند و در هر خطبه ای که می خواند، می گفت: هر کس به پیامبر توسل کند، کافر است .

برادرش شیخ سلیمان بن عبدالوهاب که اهل علم بود، سخنان او را به شدت انکار می کرد روزی شیخ سلیمان از شیخ محمد پرسید: «کم ارکان الاسلام یا محمد بن عبدالوهاب؟ فقال خمسة . فقال: انت جعلتها ستة، السادس من لم یتبعک فلیس بمسلم هذا عندک رکن سادس للاسلام » (7) . «ای محمد بن عبدالوهاب ارکان اسلام چند تاست؟ گفت: پنج تاست . سلیمان گفت: تو آن را شش تا کرده ای، ششمی این است که هرکس از تو پیروی نکند، کافر است » .

چون اختلاف میان شیخ سلیمان و شیخ محمد شدید شد، شیخ سلیمان از ترس جان خود، به مدینه منوره نقل مکان کرد و رساله ای در رد او نوشت و برایش فرستاد، بسیاری از علمای حنبلی هم رساله هایی در رد او نوشتند و برای او فرستادند، اما هیچ یک از آنها برای او مؤثر واقع نشد (8) .

زینی دحلان می نویسد:

«شخص دیگری روزی به او گفت: در شب ماه رمضان چند نفر از آتش آزاد می شوند؟ گفت: صد هزار نفر و در شب آخر، به تعداد همه کسانی که در تمام ماه آزاد شده اند . مرد گفت: شماره پیروان تو به عشر عشر این تعداد نمی رسد، و این مسلمانان که خداوند آنها را آزاد می کند، چه کسانی هستند؟ درحالی که تو مسلمانان را به خود و پیروانت منحصر کرده ای؟!» (9) .

همچنین مرد دیگری که رئیس قبیله ای بود و شیخ محمد قدرت آزار رساندن به او را نداشت، از او پرسید که درباره این که مردی راستگو و دیندار و امین که تو به راستگوئی او اعتراف داری به تو خبر دهد که در پشت فلان کوه گروه بسیاری گرد آمده و قصد جان تو را دارند، تو هزار سوار برای دفع آنها بفرستی، سواران بروند و از آن جمع اثری نباشد، آیا تو سخن آن هزار سوار را باور می کنی یا آن یک راستگو را؟ پاسخ داد که سخن آن هزار سوار را آن مرد گفت: همه مسلمانان از علمای زنده و مرده در کتابهای خود، سخنان تو را تکذیب می کنند پس باید سخن آنان را تصدیق کنیم (10) .

باز دیگری از او پرسید: این دین که تو آورده ای، متصل است یا منفصل؟ گفت: مشایخ من و مشایخ دیگران از ششصد سال قبل تا امروز، همه مشرک بوده اند، آن شخص اظهار داشت که در این صورت، دین تو منفصل است نه متصل . بنابراین آن را از چه کسی گرفته ای؟ گفت: به من وحی و الهام شده است مانند خضر . آن مرد گفت: در این صورت این وحی و الهام نباید منحصر به تو باشد و هرکس دیگر ممکن است چنین ادعائی بکند همین طوری که تو می کنی؟ (11) .

باز زینی دحلان ادامه می دهد:

«از جمله کارهای زشت محمد بن عبدالوهاب این بود که چون مردم را از زیارت قبر پیامبر صلی الله علیه و آله منع کرد، عده ای از مردم احسا عازم زیارت رسول خدا صلی الله علیه و آله شدند، شیخ محمد از این امر باخبر شد و چون عبور آن مردم از درعیه (مقر محمد بن عبدالوهاب) بود و در آنجا جلو آنها را گرفتند و به دستور وی ریش همه آنها را تراشیدند و در فاصله درعیه تا احسا، آنها را وارونه سوار مرکبهایشان کردند به شهرشان برگرداندند» (12) .

می گوید: بار دیگر شنید که گروهی از کسانی که از او پیروی نمی کنند، از راههای دور به زیارت و حج می روند و گذرشان از درعیه است، هنگامی که گذر آنها به درعیه افتاد، شنیده شد که شیخ محمد به یکی از اتباع خود می گفت: بگذارید مشرکین (یعنی زائران قبر مطهر پیامبر صلی الله علیه و آله) به راه مدینه بروند و مسلمانان (وهابیان) با ما بمانند (13) .

خلاصه هرکس به کتب محمد بن عبدالوهاب مراجعه کند، می بیند تمام مسلمانان را اعم از سنی و شیعه، کافر و واجب القتل می دانست . او صریحا گفته است: «یباح قتل المسلمین الذین یعتقدون عقیدة اهل السنة و اغتنام اموالهم » (14) «کشتن و غارت اموال مسلمانانی که به عقیده اهل سنت معتقدند، مباح است » . پس همه جنگهائی که سعودیها در عصر او و بعد از مرگ او به راه انداختند، همه به استناد فتوای وی بوده است .

دشمنان سرسخت دعوت محمد بن عبدالوهاب

نویسنده وهابی معاصر، «حسین خلف الشیخ خزعل » در کتاب خود زیر عنوان «دشمنان دعوت » نوشته است:

«مبادی دعوت شیخ محمد بن عبدالوهاب مشایخ و بزرگان نجد را راضی نکرد و آنها از تاثیر دعوت وی در میان توده مردم به وحشت افتادند و این یک امر طبیعی بود که دعوت شیخ زعامت و ریاست آنها را تهدید می کرد و از نفوذ و سلطه آنها می کاست و این بود که مخالفت خود را علنی ساختند و عده ای از علمای قشری نیز از آنها جانبداری کردند و با دعوت وی به مقابله برخاستند و تبلیغات وسیع بر ضد او راه انداختند و مردم را به جنگ وی تحریک نمودند .

از مشهورترین رجال دینی که علنا با شیخ و افکار وی به دشمنی برساختند و عقائد او را به باد انتقاد گرفتند، عبارتند از: «ابن اسماعیل، عبدالله مویسی قاضی حرمه، ابن عبید، ابن یحیی، ابن سحیم، مربد بن احمد بن عمر التمیمی، محمد بن فیروز و پسرش عبدالوهاب » و غیر اینها و در راس آنها برادرش شیخ سلیمان قاضی حریملا قرار داشت . که وی اعلامیه ها و نامه های زیادی بر ضد او انتشار می داد و حتی افرادی را به شهرها و قبائل می فرستاد و سران آنها را از پیروی برادرش برحذر می داشت . در سال 1167، یاران شیخ محمد در عیینه مردی را دستگیر کردند که از طرف شیخ سلیمان آمده بود و کتابی از وی به همراه داشت که آن را در محافل و خانه ها برای مردم می خواند که در آن از عقائد و افکار شیخ محمد به شدت انتقاد شده بود، یاران شیخ او را گرفتند و کشتند و کتابش را هم از بین بردند و این خبر در درعیه به شیخ رسید، رساله مفصلی در رد برادرش به عیینه فرستاد (15) .

 

پی نوشت:

1) عنوان المجد، ج 1، ص 14 .

2) همان مدرک، ص 15 .

3) تاریخ الجزیرة العربیة، ص 333 .

4) الفجرالصادق، ص 19 ، 18 و 17 .  به نقل از سایت محاکمه

5) فتنة الوهابیة، ص 77 و 76 - ترجمه از وهابیان، ص 127 - 128 . 

6) التوسل بالنبی و جهلة الوهابیین، ص 251 .  

7) الدرر السنیة، ص 39 .

8) همان مدرک، ص 40 .

9) همان کتاب، ص 39 .

10) همان، ص 40 .

11) همان مدرک، ص 40 .

12) همان .

13) همان .

14) کشف الشبهات، والایمان و الاسلام، ص 44، طبع استانبول، سال 1986م .

15) تاریخ الجزیرة العربیة، فی عصر الشیخ محمد بن عبدالوهاب، ص 5 - 204

منبع: محاکمه

 

[ یکشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٩ ] [ ۳:۳۱ ‎ب.ظ ] [ sifalaw ]

[ نظرات () ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

چرا دلم نکند تب؟ زمان زمان عجیبی ست! نفس نمانده به کامم، هوا هوای غریبی ست! چه رسم عاشقی است این انتظار مجازی! تعارفات زبانی ، حسابهای ریاضی! چرا دلم نزند لک؟ عشقها که دروغین ، دشنه اند و تفنگند! آدمان نه آدم ، دوستان نه تب دار! مشق های نه مشتاق ، قلب ها همه بیمار چرا دلم نکند تب؟ بیا دلم تنگ است... بیا دلم تنگ است...
RSS Feed

قالب وبلاگ

گالری عکس
دریافت همین آهنگ
free counters
مطهرون
كد لوگوي ما
وب سايت ختم قرآن مجيد
وب سايت ختم صلوات بانك اهداكنندگان غير خويشاوند Display Pagerank
sifalaw:مدیر