قالب وبلاگ

مطهرونی ها بشتابید
بودن دردنیای واقعی فردا؛ یعنی تسلط برجهان مجازی امروز به شرط آنکه واقعی بمانیم 
لینک دوستان
امام خمینی: هر روزی عاشورا و هر زمینی کربلاست
اشاره
همه اهتمام ائمه اطهار(ع) و در پی آن مراجع و فقیهان و عالمان دینی در توصیه مکرر به تداوم مراثی برای حضرت امام حسین(ع)، هدفی مقدس را تعقیب می‌کند که عبارت است از:

ادامه مطلب
[ سه‌شنبه ۳٠ آبان ۱۳٩۱ ] [ ۱:٠٠ ‎ب.ظ ] [ sifalaw ]

سلام به دوستان مطهرونی و عاشقان حسینی

عزاداریهاتان مقبول

 

دوستان مطهرونی شما چیزی درباره شعار یا لثارات الحسین می دونید؟

اونایی که می دونن خوش به حالشون اونایی هم که نمی دونن ادامه ی مطلب رو از دست ندهند .

یا علی


ادامه مطلب
[ جمعه ٢٦ آبان ۱۳٩۱ ] [ ٩:۳٢ ‎ق.ظ ] [ sifalaw ]

 مردی خری دید به گل در نشسته و صاحب خر از بیرون کشیدن آن درمانده. مساعدت را ( برای کمک کردن ) دست در دُم خر زده، قُوَت کرد( زور زد). دُم از جای کنده آمد. فغان از صاحب خر برخاست که « تاوان بده»!.

 

مرد به قصد فرار به کوچه‌ای دوید، بن بست یافت. خود را به خانه‌ای درافگند. زنی آنجا کنار حوض خانه چیزی می‌شست و بارحمل داشت (حامله بود). از آن هیاهو و آواز در بترسید، بار بگذاشت (سِقط کرد). خانه خدا (صاحبِ خانه) نیز با صاحب خر هم آوازشد.

مردِ گریزان بر بام خانه دوید. راهی نیافت، از بام به کوچه‌ای فروجست که در آن طبیبی خانه داشت. مگر جوانی پدر بیمارش را به انتظار نوبت در سایۀ دیوار خوابانده بود؛ مرد بر آن پیر بیمار فرود آمد، چنان که بیمار در جای بمُرد. «پدر مُرده» نیز به خانه خدای و صاحب خر پیوست!.

مَرد، همچنان گریزان، در سر پیچ کوچه با یهودی رهگذر سینه به سینه شد و بر زمینش افگند. پاره چوبی در چشم یهودی رفت و کورش کرد. او نیز نالان و خونریزان به جمع متعاقبان پیوست!. مرد گریزان، به ستوه از این همه، خود را به خانۀ قاضی افگند که «دخیلم» (پناهم ده)؛ مگر قاضی در آن ساعت با زن شاکیه خلوت کرده بود. چون رازش فاش دید، چارۀ رسوایی را در جانبداری از او یافت: و چون از حال و حکایت او آگاه شد، مدعیان را به درون خواند.

نخست از یهودی پرسید. گفت: این مسلمان یک چشم مرا نابینا کرده است. قصاص طلب میکنم. قاضی گفت : دَیتِ مسلمان بر یهودی نیمه بیش نیست. باید آن چشم دیگرت را نیز نابینا کند تا بتوان از او یک چشم برکند!

و چون یهودی سود خود را در انصراف از شکایت دید، به پنجاه دینار جریمه محکومش کرد!.

جوانِ پدر مرده را پیش خواند. گفت: این مرد از بام بلند بر پدر بیمار من افتاد، هلاکش کرده است. به طلب قصاص او آمده‌ام. قاضی گفت: پدرت بیمار بوده است، و ارزش حیات بیمار نیمی از ارزش شخص سالم است.

حکم عادلانه این است که پدر او را زیر همان دیوار بنشانیمو تو بر او فرودآیی، چنان که یک نیمهء جانش را بستانی!. وجوانک را نیز که صلاح در گذشت دیده بود، به تأدیۀ سی دینار جریمۀ شکایت بی‌مورد

محکوم کرد!

چون نوبت به شوی آن زن رسید که از وحشت بار افکنده بود، گفت : قصاص شرعاً هنگامی جایز است که راهِ جبران مافات بسته باشد. حالی می‌توان آن زن را به حلال در فراش (عقد ازدواج) این مرد کرد تا کودکِ از دست رفته را جبران کند. طلاق را آماده باش!.

مردک فغان برآورد و با قاضی جدال می‌کرد، که ناگاه صاحب خر برخاست و به جانب در دوید.

قاضی آواز داد :هی! بایست که اکنون نوبت توست!. صاحب خر همچنان که می‌دوید فریاد کرد: مرا شکایتی نیست. می روم مردانی بیاورم که شهادت دهند خر، من از کره‌گی دُم نداشت

 

[ دوشنبه ٢٢ آبان ۱۳٩۱ ] [ ٢:٢٠ ‎ب.ظ ] [ sifalaw ]

سلام به همه ی دوستان عزیزتر جان

امشب اومدم یه خبر خوب رو بگم و شادیمو با همه تقسیم کنم

امروز بعد از 16 ماه خدمت اجباری و به اصطلاح مقدس سربازی البته در گوشی بگم " عمر تلف کن، وقت سوز و بدرد نخور" از سربازی فارغ شدم از فردا دوباره میشم آزاد و رها به دور از احترام نظامی، حرف زور شنیدن و فارغ از همه ی اذیت ها و آزارهاو چیزهایی که دیدیم و شنیدیم و دندان بر روی جگر فشردیم تا....

اما

خدایا شکرت خدایا هزار مرتبه شکر که این ایام با همه ی بدی ها و سختی هاش گذشت هرچند باید بگم من که یه نفر نبودم که؛ من و خانومم با هم رفتیم سربازی با هم دیگه هم فارغ شدیم سخت بود دوری ها و ندیدن ها و هزاران مشکل که نقلش ناگفتنی است اما گذشت ....

حالا دیگه باید بگردیم دنبال شغل که ان شاء الله خدا خودش اونم جور میکنه

التماس دعا

شب بخیر یا علی

[ سه‌شنبه ۱٦ آبان ۱۳٩۱ ] [ ٦:٥٧ ‎ب.ظ ] [ sifalaw ]

سلام به همه ی دوستان مطهرونی

کاش آیندگان را مجال وصالی بود؛ شاید ما غربت‏نشینان شهر غیبت هم شاهد می‏شدیم؛ آن‏گاه که محمد با گلوی خسته از گذر سال‏ها، مرتضی را تصنیف کرد.
مردمان به حج رفته مدینه از غدیر، تبریک و شادباشی شناختند و علی ماند و مسئولیت این قوم و علی ماند و مولاییِ مردمی کم‏حافظه.
همه جا را چراغانی کنید!
ای مردمان کوچه تاریخ! زمان را چراغانی کنید؛ نکند حافظه تاریخ کم شود!
نکند خبر امامت ابوتراب، لای ورق‏های تاریخ، خاک بخورد! همه جا را چراغانی کنید؛ هر چراغی که به شکرانه برمی‏افروزید، آیه‏ای از حقانیت علی خواهد شد.
خاطره‏ای برای تشیع
غدیر، فقط آبگیری خشک نیست؛ غدیر، جغرافیای تنهایی علی و فاطمه است.
غدیر، خاطره تشیع است که نیمه شب‏ها و سحرگاهان، ذکر نام علی و فرزندانش را تداعی می‏کند.
پرتال شهر مشهد عید قربان، عید سربلند بیرون آمدن از امتحان عبودیت و همچنین حلول عید ولایت و امامت را که به شکرانه ی تکمیل دین و تتمیم نعمت همگان با عرشیان و فرشیان است محضر شما مخاطبان صدیق و کوشا و همه ی شیعیان جهان تبریک و تهنیت عرض می نماید.

در این مجال و به مناسبت عید سعید غدیر معرفی دو کتاب در رابطه با موضوع غدیر رو داریم امید که مطالعه کرده بهره های معنوی از آن ببرید ان شاء الله


ادامه مطلب
[ شنبه ٦ آبان ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ ] [ sifalaw ]

 

 

شعله های مناجات
سلام بر تو ای کشتی نجات و ای قتیل عَبَرات. سلام بر تو که در دعای عرفه با همه اعضا و جوارحت به یگانگی پروردگارت شهادت دادی. راستی که خدایت نیز مشتاق مناجات ملکوتی توست. راستی که نغمه «اللهم اللهم» تو از فرشتگان آسمان دل ربوده است. آهسته! آهسته تر که چشمان اشکبارت عرشیان را به ندبه واداشته است. آهسته تر که آوای مناجات تو از عرفات تا کربلا را شعله ور ساخته است.


 

سنگ های «کوه رحمت»
ای حسین! تو چه خواندی!
ای حسین!
تو در این دشت چه خواندی که هنوز، سنگ های «کوه رحمت» از گریه تو نالانند؟
عشق را هم ز تو باید آموخت و مناجات و صمیمیت را و عبودیت را و خدا را هم باید ز کلام تو شناخت...

در دعای عرفه،
تو چه گفتی؟ ... تو چه خواندی، که هنوز تب عرفان تو در پهنه این دشت، به جاست؟
پهن‌دشت عرفات، وادی «معرفت» است. و به مشعر ، وصل است.
ای حسین! دشت از نام تو عرفان دارد.
و شب از یاد تو عطرآگین است. آسمان، رنگ خدایی دارد.
و تو گویی به زمین نزدیک است.
ای حسین!
ای زلال ایمان، مرد عرفان و سلاح!
در دعای عرفه، تو چه خواندی، تو چه گفتی ، کامروز زیر هر خیمه گرم
یا که در سایه هر سنگ بزرگ، یا که در دامن کوه
حاجیان گریانند؟ با تو در نغمه و در زمزمه اند؟

ستاره هایی از آسمان عرفه حسین ع !
تو آغازگر احسانی، پیش از توجه عبادت کنندگان؛ اَنْتَ البادی بالإحسانِ قَبْلَ تَوَجُّه العابدینَ.
خدایا! چگونه عزتمند باشم، در حالی که از خاک خوار و بی مقدار مرا سرشتی یا چگونه عزتمند نباشم، در حالی که مرا به خودت نسبت دادی؟ الهی کیفَ اَسْتَعِزُّ وَ فِی الذِّلَةِ اَرْکَزْتَنی اَمْ کَیْفَ لا اَسْتَعِزُّ و الیکَ نَسَبْتَنی؟
خدای من! چگونه واگذاری مرا، حال آنکه سرپرستی ام را پذیرا شده ای؟ اِلهی کَیْفَ تَکِلُنی وَ قَدْ تَکَفَّلْتَ لی؟
نادانی و گستاخی من بر تو، تو را از هدایتم باز نداشت؛ لَمْ یَمْنَعْکَ جَهْلی و جُرْأتی علیکَ أنْ دَلَلْتنی.
خدایا! کاری کن که چنان از تو بترسم، گویا تو را می بینم؛ اللهمَّ اجْعَلْنی اَخْشاکَ کَأَنّی اَراکَ.
معامله آن بنده بسی زیانبار است که به او بهره ای از عشقت نداده ای؛ خَسِرَتْ صَفْقَةُ عبدٍ لَمْ تَجْعَلْ لَهُ مِنْ حُبِّکَ نصیبا.
چه دارد آنکه تو را ندارد، و چه ندارد آنکه تو را دارد؟ ماذا وَجَدَ مَنْ فَقَدَک و مَا الَّذی فَقَدَ مَنْ وَجَدَکَ؟
هرچند بندگیِ من به طور جدّی تداوم نیافت، اما دوستی و اراده قطعی ام پایدار است؛ اِنْ لم تَدُمِ الطّاعَةُ مِنّی فِعْلاً جَزْما فَقَدْ دامَتْ مَحَبَّةً وَ عَزْما.
خدای من! مرا به که وا می گذاری؟ به آشنایی که از من می گسلد یا به بیگانه ای که بر من روی تُرش می کند؟ الهی إلی مَنْ تَکِلُنی إلی قریبٍ فَیَقْطَعُنی اَمْ اِلی بعیدٍ فَیَتَجَهَّمُنی؟
دست نیاز به درگاهت دراز کرده ایم. همان دست ها که به خواری اعتراف نام گرفته است؛ فَقَدْ مَدَدْنا الیکَ اَیْدِیَنا فَهِیَ بِذِلَّةِ الإعترافِ موْسومَةٌ.
خدایا! من در توانگری ام مستمندم، پس چگونه در نیازمندی ام مستمند نباشم؟ الهی اَنَا الفقیرُ فی غِنایَ فکیف لا اکونَ فقیرا فی فقری.


ادامه مطلب
[ چهارشنبه ۳ آبان ۱۳٩۱ ] [ ٩:٥٩ ‎ب.ظ ] [ sifalaw ]

خدایا

این دلتنگی های ما را هیچ بارانی آرام نمیکند

فکری کن

اشک ما طعنه میزند به باران رحمتت . . .

 

خدایا امروز دقیقا 45 روز هست که همو ندیدیم شکایتی نیست تو اینگونه می خواهی من چه بگویم

امروز اون زیر تیغ جراحی جسم منم زیر تیغ جراحی روح؛ حکمتت را شُکر

اما خدایا

جانم بر لب رسیده روزگار سخت تر از سخت میگذرد ......

اگر به سراغمان آمدید 

بخوانید برای عزیزم سخت محتاجیم


[ دوشنبه ۱ آبان ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ ] [ sifalaw ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

چرا دلم نکند تب؟ زمان زمان عجیبی ست! نفس نمانده به کامم، هوا هوای غریبی ست! چه رسم عاشقی است این انتظار مجازی! تعارفات زبانی ، حسابهای ریاضی! چرا دلم نزند لک؟ عشقها که دروغین ، دشنه اند و تفنگند! آدمان نه آدم ، دوستان نه تب دار! مشق های نه مشتاق ، قلب ها همه بیمار چرا دلم نکند تب؟ بیا دلم تنگ است... بیا دلم تنگ است...
RSS Feed

قالب وبلاگ

گالری عکس
دریافت همین آهنگ
free counters
مطهرون
كد لوگوي ما
وب سايت ختم قرآن مجيد
وب سايت ختم صلوات بانك اهداكنندگان غير خويشاوند Display Pagerank
sifalaw:مدیر