قالب وبلاگ

مطهرونی ها بشتابید
بودن دردنیای واقعی فردا؛ یعنی تسلط برجهان مجازی امروز به شرط آنکه واقعی بمانیم 
لینک دوستان

مرد خوشبخت !!!! ...


پادشاهی پس از اینکه بیمار شد گفت: "نصف قلمرو پادشاهی‌ام را به کسی می‌دهم که بتواند مرا معالجه کند".
تمام آدم‌های دانا دور هم جمع شدند تا ببیند چطور می شود شاه را معالجه کرد، اما هیچ یک ندانست.
تنها یکی از مردان دانا گفت: "فکر کنم می‌توانم شاه را معالجه کنم. اگر یک آدم خوشبخت را پیدا کنید، پیراهنش را بردارید و تن شاه کنید، شاه معالجه می شود".
شاه پیک‌هایش را برای پیدا کردن یک آدم خوشبخت فرستاد.... آنها در سرتاسر مملکت سفر کردند ولی نتوانستند آدم خوشبختی پیدا کنند. حتی یک نفر پیدا نشد که کاملا راضی باشد.

آن که ثروت داشت، بیمار بود. آن که سالم بود در فقر دست و پا میزد، یا اگر سالم و ثروتمند بود زن و زندگی بدی داشت. یا اگر فرزندی داشت، فرزندانش بد بودند. خلاصه هر آدمی چیزی داشت که از آن گله و شکایت کند.
آخرهای یک شب، پسر شاه از کنار کلبه‌ای محقر و فقیرانه رد میشد که شنید یک نفر دارد چیزهایی می‌گوید. "شکر خدا که کارم را تمام کرده‌ام. سیر و پر غذا خورده‌ام و می‌توانم دراز بکشم و بخوابم! چه چیز دیگری می‌توانم بخواهم؟"


پسر شاه خوشحال شد و دستور داد که پیراهن مرد را بگیرند و پیش شاه بیاورند و به مرد هم هر چقدر بخواهد بدهند.
پیک‌ها برای بیرون آوردن پیراهن مرد توی کلبه رفتند، اما مرد خوشبخت آن قدر فقیر بود که پیراهن نداشت!!!

bh


[ دوشنبه ٢٧ دی ۱۳۸٩ ] [ ٢:٠۱ ‎ب.ظ ] [ sifalaw ]

 قلب جغد پیر شکست !!!! ...

جغدی روی کنگره های قدیمی دنیا نشسته بود.
زندگی را تماشا میکرد.
رفتن و ردپای آن را.
و آدمهایی را می دید که به سنگ و ستون، به در و دیوار دل می بندند.
جغد اما می دانست که سنگ ها ترک می خورند، ستون ها فرو می ریزند، درها می شکنند و دیوارها خراب می شوند.
او بارها و بارها تاجهای شکسته، غرورهای تکه پاره شده را لابلای خاکروبه های کاخ دنیا دیده بود.
او همیشه آوازهایی درباره دنیا و ناپایداری اش می خواند و فکر می کرد شاید پرده های ضخیم دل آدمها، با این آواز کمی بلرزد.

روزی کبوتری از آن حوالی رد می شد، آواز جغد را که شنید، گفت: بهتر است سکوت کنی و آواز نخوانی.
آدمها آوازت را دوست ندارند.
غمگین شان می کنی.
دوستت ندارند.
می گویند بدیمنی و بدشگون و جز خبر بد، چیزی نداری.

قلب جغد پیر شکست و دیگر آواز نخواند.
سکوت او آسمان را افسرده کرد.
آن وقت خدا به جغد گفت: آوازخوان کنگره های خاکی من! پس چرا دیگر آواز نمی خوانی؟ دل آسمانم گرفته است.

جغد گفت: خدایا! آدمهایت مرا و آوازهایم را دوست ندارند.

خدا گفت: آوازهای تو بوی دل کندن می دهد و آدمها عاشق دل بستن اند.
دل بستن به هر چیز کوچک و هر چیز بزرگ.
تو مرغ تماشا و اندیشه ای! و آن که می بیند و می اندیشد، به هیچ چیز دل نمی بندد.
دل نبستن سخت ترین و قشنگ ترین کار دنیاست.
اما تو بخوان و همیشه بخوان که آواز تو حقیقت است و طعم حقیقت تلخ.

جغد به خاطر خدا باز هم بر کنگره های دنیا می خواند و آنکس که می فهمد، می داند آواز او پیغام خداست.

توسط  bh

[ یکشنبه ٢٦ دی ۱۳۸٩ ] [ ۱:۱٥ ‎ب.ظ ] [ sifalaw ]

خواه دیدن، آن زیبایی ها باشد

خواه دیدن، این زیبایی ها

شاید کلاسی که ما در آن درس می خوانیم از این هم ویران تر باشد


ادامه مطلب رو از دست ندید......


ادامه مطلب
[ جمعه ٢٤ دی ۱۳۸٩ ] [ ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ ] [ sifalaw ]

 

نگاهت نسیمی است که آرام می کند ، سنگینی روز های بی تو بودن را !


 


ما مثل دریا ، پر از زمزمه های باران ، گام این روز ها را طی می کنیم .

اما چشم های فرو افتاده ی مان ، با هیچ آفتابی روشن نمی شود .

 

بی خیالی درد بزرگی است !!

 

ما خودمان ابر شده ایم .

 

مولای ما ، پرده بردار ز رخ ، بر سر بازار بیا !!!

[ پنجشنبه ٢۳ دی ۱۳۸٩ ] [ ٥:٠۳ ‎ق.ظ ] [ Doctor114 ]

مولا جان !

دلتنگ و بی قرارم ، به دل تنگی غروب روز های جمعه !!!

 


 

آخر ما از پیروان  همان خورشیدیم ،

که زلال چشمه ی دانش او دنیا را سیراب کرد و ماه به چشم هایش اقتدا کرد .

همان که فرمود : هرکس چشم به راه مهدی از دنیا کوچ کند ، گوئی که همنشین او باشد

و

بس بالاتر در رکاب پیامبر جهاد کرده باشد .

 

 

ما چشم در پنجره های بقیع ، به این انتظار می بالیم  !!!گریه

 


[ جمعه ۱٧ دی ۱۳۸٩ ] [ ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ ] [ Doctor114 ]

 

زن خود را به خیابان می رساند.

-        شیوا ! ......... شیوا !

جوابی نمی شنود. صدای آژیر آمبولانس نزدیک می شود.

پرستار دست مشت شده شیوا را باز می کند. کاغذ مچاله شده ای را بر می دارد:    « ... مانتو .... آستر ... ! ». کاغذ را به دست لرزان زن می سپرد:

-        منظورش چی بوده؟

-        نمیدونم .... شاید ... شاید...

-        شاید چی خانوم؟

-        شاید بازم شیوا چیزی توی آستر مانتوش قایم کرده باشه. آخه از بچگی هرچیزی رو که دوست داشت اونجا قایم می کرد!

آستر مانتو را باز می کنند. کادوئی زیبایی خودنمایی می کند.

دستان لرزان زن کادو را پاره می کند. کاغذ تا شده ای از آن بیرون می کشد. چیزی از میان کاغذ روی زمین می افتد. بی اعتنا کاغذ را باز می کند. دست خط شیوا گونه هایش را خیس می کند:« سلام مادر خوبم! من که رفتم،بذار یکی دیگه زنده بمونه! »

زن به زمین می افتد.... او را از زمین بلند می کنند. از زیر دستش کارتی نمایان می شود. پرستار کارت را بر می دارد. نگاهی به آن می اندازد: « کارت اهداء عضو »


ادامه مطلب
[ چهارشنبه ۱٥ دی ۱۳۸٩ ] [ ۱:۱۱ ‎ب.ظ ] [ Doctor114 ]

 

 

دلتنگی

 

در دیده بجای خواب آبست مرا
یا مولا دلم تنگ اومده ….. شیشه ی دلم آی خدا زیر سنگ اومده
زیرا که به دیدنت شتابست مرا
یا مولا دلم تنگ اومده ….. شیشه ی دلم آی خدا زیر سنگ اومده
گویند بخواب تا که به خوابش بینی
یا مولا دلم تنگ اومده ….. شیشه ی دلم آی خدا زیر سنگ اومده
ای بیخبران چه وقت خواب است مرا
یا مولا دلم تنگ اومده ….. شیشه ی دلم آی خدا زیر سنگ اومده 



ادامه مطلب
[ سه‌شنبه ۱٤ دی ۱۳۸٩ ] [ ۳:٥٩ ‎ق.ظ ] [ Doctor114 ]

سلام به همه ی دوستان مطهرونی

حقیقت خیلی ناراحت هستیم و بسیار هم سخت است بیان موضوع اما گریزی نیست از حقیقت.

چند روزی است که دوست و همکار عزیزمان آیپارا از ما و همه ی بچه های مطهرونی خداحافظی کرده اند و زین پس دیگر با ما همراه نخواهند بود.

در هر صورت به عنوان مدیر این وبلاگ به سهم خودم از تمامی زحمات و فعالیت های این عزیز در مدت همکاری با مطهرون بسیار سپاسگزارم. امید که در هر کجای این کره ی خاکی که هستند شاد و پیروز و سربلند باشند.

جایشان همیشه سبز یادشان همیشه با ما

این هم هدیه ای برای این دوست و همکار عزیز هر چند دلم می خواست که خودشون پست آخر رو می زدند و خداحافظی می کردند ولی ظاهرا ترجیح دادند که خیلی آرام ما رو ترک کنند.

امیدواریم روزی دوباره برگردند تا دوباره در کنار هم فعالیت کنیم.

 

 

منم زیبا

 

که زیبا بنده ام را دوست میدارم

 

تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید

 

ترا در بیکران دنیای تنهایان.....

 

در ادامه بخوانید

 

 


ادامه مطلب
[ دوشنبه ٦ دی ۱۳۸٩ ] [ ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ ] [ sifalaw ]


هنوز یلدا دراز ترین شب سال است


و


انتظار بلندترین غزل روزگار




سرمای زمستان هم آتش درون مارا سرد نمی کند  ، وقتی نقطه نقطه ی دلمان را شعله های فراق می سوزاند .

خوشا به حال زمان که لحظه به لحظه به آرزوی خویش نزدیک می شود .

ما نگران خودمان هستیم ، که به نبودنت عادت کرده ایم .

و چه عادت زشتی است این !!!!

چند روزی بود " یا حسین " می شنیدیم ، بیشتر یاد تو می افتادیم .

حالا هم همین سلام های شکسته ی ما را بپذیری برایمان بس است .

ای نگه دارنده ی اسرار پروردگار ، که ذخیره شده ای برای عزت مومنان .


[ جمعه ۳ دی ۱۳۸٩ ] [ ٥:٠٦ ‎ق.ظ ] [ Doctor114 ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

چرا دلم نکند تب؟ زمان زمان عجیبی ست! نفس نمانده به کامم، هوا هوای غریبی ست! چه رسم عاشقی است این انتظار مجازی! تعارفات زبانی ، حسابهای ریاضی! چرا دلم نزند لک؟ عشقها که دروغین ، دشنه اند و تفنگند! آدمان نه آدم ، دوستان نه تب دار! مشق های نه مشتاق ، قلب ها همه بیمار چرا دلم نکند تب؟ بیا دلم تنگ است... بیا دلم تنگ است...
RSS Feed

قالب وبلاگ

گالری عکس
دریافت همین آهنگ
free counters
مطهرون
كد لوگوي ما
وب سايت ختم قرآن مجيد
وب سايت ختم صلوات بانك اهداكنندگان غير خويشاوند Display Pagerank
sifalaw:مدیر